تبليغاتX
آب نبات عشق
تو نمیدونی من چه کشیدم                     وقتی که گفتی منو نمیخوای

باور ندارم که دیگه نیستی                       حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شاخ گل و یه قصه تلخ                          وقتی گفتی که تو رو نمیخوام

خیلا میکردی میخوای بترسم                    شاید هنوز باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته                  دوری چشمات منو کشته

رنگ اون چشمات چشمای سیاهت           زد زیره دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده                  بگو کی مارو تنهایی دیده

ولی میدونم تو آسمونها                           قصه ی ما رو یکی شنیده

تو باور نکن هرکی به گفت                        پیشت میمونم پیشت میمونم

باور ندارم که دیگه نیستی           تا که دنیا از تو میخونم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت 7:41 PM توسط فاطمه |


حس غريب، عطر بارون

                               نميدونم از کدوم ستاره ميبينی منو

   چشماتو می بندی يار دوباره می بينی منو

                              گل بغض جمعه های ناگزير بی صدا

   خيلی خستم باورم کن دنيا زندونه برام

                              توی کوله راه چشمام عطر بارون بوی سيبی

   واسه عاشقونه موندن تو همون حس غريبی

                              تو همون حس غريبی که هميشه با منی

   تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

                             چه غريبونه گذشتن جمعه های صوت و کور

   هنوز اما نرسيدی ای تجلی ظهور

                             با توأم با تو که گفتی تکيه گاه عاشقايی

   تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هايی

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 8:59 AM توسط فاطمه |


در آتش انتظار عشق و ثروت و آزادى مى سوزى و  آب مى شوى در تلاش براى بدست آوردن حق خودت از پا در مى آيى و  وقتآ آن را بدست مى آورى ديگر لذتى برايت ندارد خوشا به حال آنها كه ميتوانند به خود بگويند ميخواهم راه بروم نميخواهم به جايى برسم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 2:27 PM توسط فاطمه |


نگاهت کرده ویرانم غریبه

زدی آتش به ایمانم غریبه

مرا هرگز مکن اینگونه تنها

که مرغی زیر بارانم غریبه

تو را آغاز خواهم کرد روزی

اگر چه رو به پایانم غریبه

دلم بیمار عشقت گشته اما

چه خواهد شد نمیدانم غریبه

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت 7:31 PM توسط فاطمه |


دختر: آرومتر من ميترسم.

پسر: نه خوش ميگذره.

دختر: نه نميگذره خواهش ميكنم خيلي وحشتناكه.

پسر: پس بگو دوستم داري.

دختر: باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميكنم يواشتر.

پسر: حالا محكم بغلم كن.

دختر بغلش كرد.

پسر: ميتوني كلاه ايمني منو برداري باري سرت؟ اذيتم ميكنه.....

روزنامه هاي روز بعد: موتور سيكلتي با سرعت 120 كيلومتر به

ساختماني اصابت كرد. موتور دو سرنشين داشت، اما تنها يكي

 نجات يافت. حقيقت اين بود كه اوله سرپاييني پسري كه سواره

موتور بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمد. در

عوض خواست كه يك بار ديگر بشنود كه دوستش دارد

(( براي آخرين بار ))

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 7:53 PM توسط فاطمه |


توی شبهای جمعه به انتظار دیدن تو تا سحر میشینم * با اشك ناب چشمام زلالی طلوعت من تا افق میبینم * 

 دلها گواهی داده یه صبح جمعه می آی نفسها با نداته * شمشیر ذوالفقار و آهنگ لفظ احمد همیشه با صداته *

به كعبه تكیه داده میگی انا المهدیم* از نسل زهرا علی واژه ي خوش عهدیم *

 اشك شوق محرومان میباره مثل باران * جون میگیره دلهای یاران و امیدواران **

** اللهم عجل لولیك الفرج **

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 12:58 PM توسط فاطمه |


       این ترانه بوی نان نمیدهد
       بوی حرف دیگران نمیدهد
       سفره ی دلم دوباره باز شد 
       سفره ای که بوی نان نمیدهد
       نامه ای که ساده و صمیمی است 
       بوی شعر و داستان نمیدهد: 
       ... با سلام و آرزوی طول عمر
       که زمانه این زمان نمیدهد
       کاش این زمانه زیر و رو شود
        روی خوش به ما نشان نمیدهد
        یک وجب زمین برای بغچه
        یک دریچه آسمان نمیدهد
        وسعتی بقدر جای ما دو تن
        گر زمین دهد، زمان نمیهدد 
        فرصتی برای دوست داشتن
        نوبتی به عاشقان نمیدهد
        هیچکس برایت از صمیم دل 
        دست دوستی تکان نمیدهد
        هیچکس به غیر ناسزا تو را
        هدیه ای به رایگان نمیدهد
       کس ز فرطهای و هوی گرگ و میش
        دل به هی هی شبانه نمیدهد
        جز دلت که قطره ای است بی کران
       کس نشان ز بیکران نمیدهد
        عشق نام بی نشانه است و کس
        نام دیگري بدان نمیدهد
        جز تو هیچ میزبان مهربان
        نان و گل به میهمان نمیدهد
        نا امیدم از زمین و از زمان
        پاسخم نه این، نه آن... نمیدهد
        پاره های این دل شکسته را
       گریه هم دوباره جان نمیدهد
        خواستم که با تو درد دل کنم
        گریه ام ولی امان نمیدهد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 4:9 PM توسط فاطمه |


     

 

      اگر قلبم قطره قطره آب شد اگر سوخت و خاکستر شد با کي نيست

      نميدانم چقدر با تو فاصله دارم چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شايد

      به اندازه يک آه و يک دم. شايد به اندازه تکه ابرکوچکي که برآسمان

      دلم ميبارد و ميگريد. نميدانم اما اگر برايت نميخوانم اين را بدان که بي

      تو خواندن را، نوشتن را، حتي ماندن را از ياد برده ام. اگر لبانم خاموش

      است، دل فرياد سر داده که با من بمان تا بي تو از يادنبرم زنده بودن مرا

      پنهان کن در امنترين گوشه قلبت که نه روشني روز را ببينم و نه سياهي

      شب را. اين تنها آرزوي دل است. چه کند راهي به جز فرار بسوي تو

      ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هايم در سيلاب خودخواهيهايم غرق

      شد. ميخواهم براي هميشه در سياهي سرخترين شقايق زمين بي نشان بمانم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 5:51 PM توسط فاطمه |


به یاد دوست
امروز یه حس دیگه ای داشتم!
داشتم فکر میکردم اصلا میدونم انتظار یعنی چه؟
چرا اصلا انتظار توی واژگانی ذهن من یعنی توی دلت یه جایی   

نا آروم باشه، یه گوشه ی دلت گاهی وقتا هوایی بشه.

          اصلا چرا همیشه موقع غروب آفتاب یادم می افته که منتظرم؟

          چرا طلوع و فلق خورشید یادم نمی اندازه که یه تولدی هم هست.

          یه صبح دل انگیز. یه پایان! یه پایان برا همه ی دلتنگیها.
          یه پایان واسه ی همه ی ظلمها.
          یه انتها برای همه ی غروبهای قبلی.
          خدایا کاش این پایان برای من هم شیرین باشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 5:21 PM توسط فاطمه |


شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟

 

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.

اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب

برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!

هرچه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری میدیدم و به امید پیدا کردن

پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز

 هم نمیتونی به عقب برگردی!!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت

بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست

خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین!                                         

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 6:38 AM توسط فاطمه |


 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16ساعت 3:18 PM توسط فاطمه |


21 نکته برای شاد زیستن

۱. خود و دیگران را ببخش.

۲. با مردم همانگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار بکنند.

۳. دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار.

۴. هرگز تسلیم نشو هر روز معجزه ای تازه اتفاق می افتد.

۵. شادیها را به فردا نینداز.

۶. اشتباهت را بپذیر.

۷. خواستار تعالی باش و بهایش را بپرداز.

۸. از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن.

۹. عادت کن چنان در حق کسان خوبی کنی که هرگز نفهمند تو بودی.

۱۰. به افکار بزرگ فکر کن. اما از شادیهای کوچک لذت ببر.

۱۱. گوش کن یاد بگیر. فرصتها گاه با صدای بسیار آهسته در میزنند.

۱۲. هرگز امید را از کسی سلب نکن. شاید این تنها چیزی باشد که دارد.

۱۳. از افراد منفی دوری کن.

۱۴. هرگز از بدست آوردن آنچه حقیقتا میخواهی ناامید نشو کسی که

آرزوهای بزرگ دارد بسیار قویتر از کسی است که فقط واقعیت را در دست دارد.

۱۵. وقت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن، از آنها درس بگیر و بگذر.

۱۶. خوبیهای دیگران را ببین.

۱۷. هرگز قدرت بخشش و محبت را دست کم نگیر.

۱۸. قاطع باش حتی اگر گاهی اشتباه کنی.

۱۹. توجهت به بهتر انجام دادن کارها باشد نه بزرگتر انجام دادن آنها.

۲۰. هرگز صداقت خود را به مصالحه نگذار.

۲۱. قدر نعمتهایت را بدان.

حالا بگو آدم شادی هستی؟؟؟؟؟؟؟

                                 فاطمه

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 3:36 PM توسط فاطمه |


دخترها نمي‌توانند
1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!
2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ‌تر، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!
3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خالي‌بندي لايه اوزون رو جر ندهند!
7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!

 

پسرها نمي‌توانند
1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و
after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!
4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نكنند!
6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به آبجي كوچيكه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!
     

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 3:53 PM توسط فاطمه |



دورانی که اختیار چندانی ندارم، یا بهتر بگم برای رسیدن به شرایط بهتر

گزینه های زیادی برای انتخاب ندارم...
این موضوع حس خوبی بهم نمیده، حتی گاهی وقتا حال بدی پیدا میکنم ولی

همون یه ذره ایمانه که نجاتم ميده... و ناگفته نماند، یه دوست خوب، مهربون،

همیشگی، عاشق خردمند بسیار نزدیک، کسی که بعد از خدا از همه ناگفته هام آگاهه...
در همه زندگیم جریان داشته...
عزیز دلم...
"نيازي نيست كه اسمشو بگم خودش ميدونه كيه...

فقط خدا میدونه که چقدر مدیون این موجود هستم، زنده ترین انسانيه که میشناسم...
حضورش توی زندگیم مثل معجزه است...
این روزا خیلی باهاش گپ میزنم...
اونم مرتب نوید روزهای خوب رو میده .
يه شب بهم گفت:
"غبار غم برود حال خوش شود حافظ تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار"
همه اینا خوب و امیدوار کننده است فقط...
فقط ای کاش این مغز، مغزی که از لحظه تولدم یک ثانیه ام به خودش استراحت

نداده یه کم رهام میکرد...
برای چند لحظه خالی از فکر میشد، سبک میشد...
آرزو داشتم فقط یک شب، فقط یک شب بدون حداقل یک ساعت در رختخواب

غلطیدن و جون کندن میخوابیدم...
خسته ام...
                        

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 3:57 PM توسط فاطمه |


  سلام

  امیدوارم عزاداریتون قبول باشه. بچه ها این ۱۰ دلیلی که تو ادامه مطلب

  نوشتم حتما بخونید ضرری نداره!!!

  در ضمن اگر شما هم دلایل دیگری داشتید برامون بنویسین .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت 12:17 PM توسط فاطمه |


با اینکه بابایم میگوید دهانم هنوز بوی پفک میدهد ولی من تو را عاشق میباشم،

ای دختر همساده! هربار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آیی تا لی لی

بازی کنی و هی دماغت را بالا میکشی از بس هوا سرد میباشد، دل کوچک من

خیلی غنج میرود. آنروز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم''

و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده میباشم و اصلا فکر نمیکنم که تو از

ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می آید.

من از تو خیلی دلگیر میباشم از بس عباس آقای بقال محله لپ تو را کشید که

''کوچولو چی میخوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد

فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.

من هر روز لب پنجره منتظرت مینشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار میزنم که

''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده میشوی و در حالیکه با

راننده گنده بک سرویس بای بای میکنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می آوری و

من ''دلم تنگه برادرجان'' میخوانم و با سوزیدنم میسازم. آن یکی روز که معلمتان

''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان آمدی که ''دلم بادام میخواهد'' من به تو خیلی

بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از آجیل فروشی سرکوچه بادام

را دزدیدم و آقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''

تو خیلی خوشگل قشنگ میباشی ولی هیچوقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل

سوفیالورن اینا میباشد نمیرسی و بابایم عاشق او میباشد و به زودی با هم همسر میشوند

و من خیلی خوشحال میباشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان میباشد خیلی برای

خوشبختی بابایم تلاش میکند...! خانم معلم میگوید:'' تا همین جا بس میباشد. دیکته

عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''

من خیلی ناراحت میباشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده میکند و

دیکته های بد آموزی میگوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم میگوید:

'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را میکشم روی مهریه !!

جالب بید ؟    

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 8:22 AM توسط فاطمه |


عجب باشکوه است “عشق “ ...

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد.          

 عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خدوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته

 است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي

پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذت و شادکامي در

پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. اما غم عشق چه غم شيريني

 است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا

هر چيز شکسته‌اش بي‌خريداراست، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و

خدايش دوست‌تر دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 7:43 PM توسط فاطمه |


فقط برای تو...

اقیانوس را برایت می شکافم

رود را برایت جریان می دهم

خورشید را برایت مهمان شب می کنم

به ماه می آموزم تا برای تو بدرخشد

ستاره را وادار می کنم تا برای تو چشمک بزند

روزها را برایت بی هیاهو و شب را برایت بی آرامش می کنم

جنگل را با درختان برایت سرسبز،

و علف های هرز را زیر پا له می کنم

چهره ی آفتاب گردان را از خورشید به طرف تو بر می گردانم

برف های کوه را پارو می کنم و دهانه اش را برای قدوم تو فرش شقایق می گسترانم

آتش فشان را می افروزم تا آسمان زندگی ات را نور افشانی کند

پرستو ها را پرواز می دهم تا برایت نوید بهار آورند

گل یخ را برایت لبریز از محبت، حرارت و عشق می کنم

باران را برای تازگی لحظه به لحظه ی احساست از آسمان می گیرم

به طوفان یاد می دهم تا برایت خنکای نسیم را تداعی کند

کرم شب تاب را فانوس راهت قرار می دهم

آب و آتش و شیشه و سنگ را فقط برای تو آشتی می دهم

افسانه هایت را لاله گون می کنم، سرخ و آتشین

به خاطر وجود تو کلاغ را در قصه ها به آشیانه اش می رسانم

کاری می کنم که عقربه های ساعت با هم مسابقه ندهند

مرغ عشق را تعلیم می دهم تا برای تو گل همیشه بهار بخواند

به خاطر تو نمی گذارم پروانه در حسرت شمع بسوزد

اجازه نخواهم داد تاریکی و تنهایی به دنیای ما راه یابد

قول خواهم داد تا او را شرمنده روانه ی خانه اش کنم

برای تو، من، برای تو، فقط برای تو، سرو را به تماشای بید می برم،

تا غرورش را از یاد ببرد...

                                        فاطمه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 9:29 PM توسط فاطمه |


              يك باغ شقايق سپيد ، آورده
 
              يك دامنه ، غنچه اميد آورده



          ديروز كسي به ديدنت ، آمده بود

       از چشم تو ، « يك باغ شهيد » آورده


                            فاطمه

                        نظر یادتون نره

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15ساعت 1:41 PM توسط فاطمه |


 

مست بودم ، مست عشق و مست ناز !

مرغی آمد قلب سنگم را ربود !

بس كه رنجم داد و لذت دادمش !

ترك او كردم ، چه می دانم كه بود !

مستيم از سر پريد ، ای هم نفس !

بار ديگر پر كن اين پيمانه را !

خون بده ، خون دل آن خود پرست !

تا به پايان آرم اين افسانه را !

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/28ساعت 2:33 PM توسط فاطمه |


دلم براي تو آقا عجيب تنگ شده
دل تمام غزل‌ها شبيه سنگ شده
براي از تو سرودن ،  بهانه مي‌گيرد
غزل بدون تو ديگر ،  اسير رنگ شده
تمام حس خودم را به كار مي‌گيرم
كميت شعر من امّا ببين چه لنگ شده
براي ياريت آقا ،  قيام كرده غزل
به سمت سينه دشمن ،  قلم تفنگ شده
زمين، از اين همه ظلمت ،  به تنگ آمده است
چرا زمانه چنين ،  پر از نام و ننگ شده
كنون كه ظهور تو را به دل طلبند
ندانم از چه در آن، اين قدر درنگ شده
هميشه جمعه برايت نماز مي‌خوانم
دلم براي تو آقا عجيب تنگ شده .

فاطمه

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 10:30 AM توسط فاطمه |


       

دخترا نمی تونن ....

 

ـ با داشتن ران هاي بد ترکيب دامن کوتاه نپوشن و قر ندن!!!

 

ـ با ديدن يک پسر خوشتيپ مي گرن درد نگيرن و غش نکنن!!

 

ـ قبل از بيرون رفتن از خونه ۳ کيلو پودر به سر و صورت و ته و ما تحت خود نزنن!!!!!!!

 

ـ کفش پاشنه ۶۰ سانتي نپوشن و احساس مانکني نکنن!!!!!

 

ـ با داشتن پاهايي پشمالو جوراب شيشه اي نپوشن و شيلنگ تخته نندازن!!!!!!!

 

ـ روزي ۱۴ ساعت با تلفن حرف نزنن!!!!

 

ـ زير مانتوي کوتاه ٬ دامن بلند خال خالي نپوشن!!!!!!!

 

ـ روزي ۴۰ هزار تومن آشغال جات نخرن!!!!!

 

ـ ۲ ساعت به ۲ ساعت لباس عوض نکنن و رنگ و وارنگ نپوشن!!!

 

ـ با داشتن هيکل جنيفري ؟! بندري نرقصن و سينه نلرزونن!!!!!!

 

ـ از دوست پسرهاشون براي هم نگن و لايه اوزون را جر ندن!!!!

 

ـ با داشتن چشماي بابا قوري خط چشم نکشن و چشمک نزنن!!!!

 

ـ عشوه شتري نيان و ناز نکنن!!!!

 

ـ از ۳۰ تا پسر شماره نگيرن و به هر ۳۰ تا زنگ نزنن!!!!!!

 

و از همه مهم تر : پس از خوندن اين مطالب در نظر خواهي به من فحش ندن و بد و بيراه نگن !!!!!!!!!

 

فاطمه

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 2:22 PM توسط فاطمه |


گاهی اوقات در زندگی به یک دوست برمی خورید.

کسی که زندگیتان را تغییر می دهد و بخشی از شما می شود.

کسی که شما را می خنداند آنقدر که نتوانید ازخنده باز بایستید.

کسی که به شما بباوراند واقعا در دنیا خوبی وجود دارد.

کسی که شما را متقاعدمی سازد درقفل شده ای در انتظارتان است.

که تنها شما می توانید آن راباز کنید .

                              این یک دوست ابدی است.

وقتی به زمین می خورید و تنها و دست خالی می مانید.

دوست همیشگیتان شما را بلند می کند و به شما روحیه می دهد.

و ناگهان آن دنیای سیاه و تار را پر از روشنایی و تار می کند.

دوست همیشگی شما درهمگی ساعات غمگین وسخت همراهتان است.

اگر از راهتان بازگردید او نیز شما را دنبال می کند.

اگر راهتان را گم کردید او ما را راهنمایی می کند.

دوست ابدی شما دستتان را در دست گرفته می گوید

که همه چیز درست می شود.

و اگر زمانی چنین دوستی را یافتید احساس کامل شدن

و مسرت می کنید.

چرا که دیگر نیازی به نگرانی نیست شما یک دوست

 همیشگی برای تمامی زندگی یافته اید.

                                          و همیشه، هرگز پایانی ندارد.

تقدیم به دوست خوبم : خانم ..........(ززینزب)

                                              فاطمه

+ نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت 1:54 PM توسط فاطمه |


قلب انسان ها مثل جزیره دور افتاده می مونه. اینکه چه کسی برای اولین بار

پا به جزیره می ذاره مهم نیست. مهم اون کسی است که برای همیشه توی

این جزیره ساکن باشد .

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/21ساعت 3:8 PM توسط فاطمه |


به نام تنها وک تیمچار عشق

 هنگامی که این نامه را می نویسم که لَپا پِشتی در کِلوم لینگ من تا ساق توی تیل

 فرو رفته است. دلم اَنه برای تو تنگ شده که نگو و نپرس یادت هست که تو را

 لبه هفت چشمه دیدم . خنده کردم مرا تحویل نگرفتی اَنه مرا غِظ گرفت که

 میخواستم کَمِل کوفای شما را تَش بزنم. ای عقش من آنقدر تو را دوست داشتم که

 هنگام صبح وقتی دستچرخ دِله گویی زور را می بردم چشمان تو را در لابه لای

 گویی دیدم .

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت 3:25 PM توسط فاطمه |


 

 

ع ( عين ) ، بي نقطه وخميده قامت

با صورتي به غمگيني آفتاب هاي پاييزي

ش‌ ( شين ) ، پر نقطه و نشسته بر زانوي خاطرات  برگذيده ام ،

كه ديگر هق هق را نوازش نمي كند

ق ( قاف ) ، قهر آلود تر از ع ( عين )

اما با صورتي به اميد روزهايي كه قرار است بيايد

ع ( عين ) ، ش ( شين) ، ق ( قاف )

سه حرفي كه تمام كلمات را با جادوي خود تسخير كرده

سه حرفي كه تمام حرف هاي من است

براي تو كه هيچ  نمي داني از حروف گمگشته ي زندگي ام

با اين سه حرف، هيچ كلمه اي، به جز يك كلمه نمي توان ساخت ؛

عـــــشـــــق.

من ساختم

حالا تو اگر نمي سازي

خراب هم نكن

 عـــــشـــــق.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 8:2 PM توسط فاطمه |


زندگی مثل یه دیکتست هی غلط می نویسیم هی پاکش می کنیم و باز پاکش می کنیم . غافل از اینکه یه روز داد می زنند ورقه ها بالا ...
+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 10:34 AM توسط فاطمه |


اگه یه روز تنها شدی . اگه دیدی بغض کردی ولی دلیل گریه کردن را پیدا نمی کنی .

بدون که دل خدا برات تنگ شده می خواد صداش کنی.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23ساعت 10:51 AM توسط فاطمه |


دروغ ساده ترین سلام تو بود

از همه چیز می گفتی

وآسمان را برایم ریسه بستی

چراغ ماه به سخنان تو روشن بود

عمر ستاره به طولانی بودن بوی خاطرات باقی مانده می مانست

سوسو می زد کلامت در یادم

هر چه می گفتی حقیقت بود

هر چه می ماند غنیمت

دروغ ساده ترین سلام تو بود

ادعای ماندن سخت بود

ادعای رفتن آسان

وادعای عشق ساده ترین سلان تو

فاصله ها تنهایم گذاشتند

نه از تنهایی ترسیدم نه از فاصله

چهره ی تو آخرین دروغ ساه بود

آهای مدعی آهای...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 10:7 AM توسط فاطمه |